این مطلب در شماره‌ی نهم مجله‌ی صفحه منتشر شد. می‌توانید پی‌دی‌اف آن را از اینجا دانلود کنید.


همه‌ی ما کمابیش قصه‌گو هستیم. هر بار که می‌خواهیم از تجربه‌های زندگی‌ خودمان یا بقیه بگویم، خاطره‌ای تعریف کنیم یا کسی را بشناسیم، قصه‌ می‌گوییم. بعضی قصه‌ها شنیدنی می‌شوند و بعضی‌ّها حوصله‌مان را سر می‌برند. تقریبا هر آدمی هم می‌تواند قصه بخواند یا بشنود و به مهارت خاصی احتیاج ندارد. خانه‌ها و خیابان‌ها و ساختمان‌های شهرمان هم با همین قصه‌ها درست شده‌اند؛ قصه‌هایی که آدم‌ها برای هم تعریف می‌کنند. این که منظورم چه‌جور قصه‌ای است را کمی جلوتر توضیح می‌دهم. فعلا ادعای من این است که همه‌ی ما می‌توانیم با شنیدن و تعریف کردن این قصه‌ها، از شهرها و خانه‌هایمان جای بهتری بسازیم.

چه معمار باشیم، چه بنا، پزشک باشیم یا نانوا؛ هر کسی که باشیم، حق داریم و باید بتوانیم درباره‌ی طرح خانه‌ها و خیابان‌های شهرمان تصمیم بگیریم و بهترش کنیم. راه ساده و بی‌نظیری وجود دارد که به ما کمک می‌کند در مورد این‌ها مثل یک طراح خبره و حرفه‌ای نظر بدهیم و اشتباهاتشان را تشخیص بدهیم. راهش این است که زندگی آدمی را برای مدتی در آن‌جا تصور کنیم و برایش قصه‌ای بسازیم. مثلا وقتی می‌خواهیم خانه‌ای انتخاب کنیم؛ یک‌بار پدربزرگ‌ مرحوم‌مان را تصور کنیم که تصمیم گرفته به خانه‌مان سر بزند؛ این‌که چطور وارد می‌شود، شاید از پله‌ها که بالا می‌آید، روی هر پله مکثی می‌کند و لعنتی می‌فرستد یا شاید هم دارد ذکر می‌گوید. یا یکی از مهمانی‌هایمان را تصور کنیم که چطور در این خانه برگزار می‌شود، شاید بخواهیم سفره‌ای پهن کنیم که هرجور حساب کنیم جای خوبی برایش نداریم؛ یا شاید دوستمان مجبور شود برای دود کردن سیگارش تا حیاط پایین برود. کلی قصه می‌شود برای هر جایی تعریف کرد، یکی شاید در شب خاموش زمستان اتفاق بیفتد و دیگری در روز سوزان تابستان. این‌ قصه‌ها که روی هم جمع می‌شوند، کمک می‌کنند تصویر بزرگ‌تر و کامل‌تری از کل زندگی در خانه‌ها و خیابان‌هایمان تصور کنیم.

چه راه راحت و لذت‌بخشی برای بهتر کردن محیط اطرافمان پیدا کردیم. می‌بینید که داستان‌ها، برخلاف ظاهرشان، چقدر می‌توانند به بهتر شدن زندگی ما کمک کنند؛ چون کمک می‌کنند خودمان را به جای آدم دیگری بگذاریم و درکش کنیم. جزئیاتی که قصه‌ّها از فضاها برای ما تعریف می‌کنند، معمولا با زندگی آدم‌ّها معنی تازه‌ای پیدا می‌کنند. بگذارید چندتا مثال بزنم. چند ماه پیش داستانی از کتاب «میرزا»ی بزرگ علوی می‌خواندم، به اسم «دربدر»؛ جایی از داستان، زندگی کسی را در یکی از خانه‌های قدیمی تهران تعریف می‌کرد که بخش کوچکی از آن‌ را برایتان بازخوانی می‌کنم: «… خدا می‌داند چه کشید وقتی شیرین ارمنی‌اش او را ترک کرد. در خانه‌اش کنار حوض پای گل‌های لاله‌عباسی و پای منقل می‌نشست و با سارش «شنگول»، درددل می‌کرد. هم‌تریاکی‌های او همه گوش بودند و کیف می‌کردند… این بساط که در زمستان در اتاق وسیع‌تری با بخاری دیواری و چراغ‌ّهای پایه‌بلند و در تابستان کنار حوض پهن می‌شد از زمانی باب گردید که مادر نرگس غیبش زد…» حیاط خانه‌ی قدیمی این داستان، در ذهن ما دیگر صرفا یک فضای خالی میان جرم دیوارهایش نیست؛ جایی است که آدمی با حوض و درختش گفت‌وگویی دارد، آن‌جا غمباد می‌کند و الی‌آخر.

قصه‌ها گاهی ما را به شهرها و ساختمان‌هایی می‌برند که هرگز ندیده‌ایم، یا جاهایی را جلو چشممان می‌آورند که قبلا تجربه کرده‌ایم و حالا کمتر یادمان است. وقتی بخواهیم به طراحی جایی فکر کنیم که الان جلو رویمان نیست، می‌شود سراغ قصه‌هایش برویم. مثلا اگر می‌خواهیم مدرسه‌ای بسازیم یا طراحی کنیم، شاید «مدیر مدرسه» جلال آل احمد به کارمان بیاید. توصیفات و ماجراهای این‌ داستان، این‌که چطور معلم‌ها آرام و مرتب مثل واگن شاعبدالعظیم می‌آیند و می‌روند، عجیب بودن آمدن زنی خوش‌برورو به مدرسه پسرانه که با چشم‌هایش نفس معلم‌ّها را می‌بلعد، روابط ناظم و فراش و معلم‌ها یا ماجراهای بچه‌های هیز، قلدر، چاپلوس یا بی‌دست‌وپا؛ همگی‌ زندگی روزمره‌ی مدرسه را جلوی چشم ما می‌آورند. در این داستان که خواندنش به هیچ تخصصی احتیاج ندارد،‌ برای طراح یک مدرسه نکته‌های زیادی پیدا می‌شود. چیزهایی‌ که نه در کتابچه‌های طراحی پیدا می‌شوند و نه در کتاب‌های تاریخ معماری یا وب‌سایت‌هایی که طرح‌های پرطمطراق را به نمایش می‌گذارند.

برایتان از «نفرین زمین» همان نویسنده بگویم که چند هفته پیش خواندمش. قصه از این قرار بود که مردی، مثلا خود آقای جلال، در بحبوحه‌ي اصطلاحات ارضی محمدرضاشاه رفته بود روستا برای معلمی و ماجراهایش را تعریف می‌کرد. گاهی موعظه می‌کرد و در مورد هر چیزی نظری می‌داد، گاهی اخبار مملکت را از رادیو می‌شنید و تعریف می‌کرد و گاهی هم روستا و اهالیش را توصیف می‌کرد. مثلا جایی می‌گفت: «… خود ده هنوز همانجا بود که بود. و آدم‌ها هم. هنوز کوچه‌ها از نشتاب چاله‌ّهای مستراح نوعی گندابرو بود و اواخر ماه دوم بهار، ده پر از مگس بود و فاضلاب حمام از نو بو گرفته بود و سگ‌ها عین کلوخ‌های بیکاره پراکنده بودند و بچه‌ها کون‌لخت توی خاک و خل می‌پلکیدند و زن‌ها عصرها از سر جوی ده با کوزه آب می‌بردند و صبح‌ها رخت‌هاشان را همان لب‌ جوی می‌شستند…» شاید بعد از خواندن این داستان، نگاه سانتی‌مانتال بعضی‌هامان نسبت به محیط روستایی تعدیل شود، چون جزئیات بیشتری از مشکلات و مسائل واقعی روستا برایمان معنی پیدا می‌کنند. این داستان هم برای کسی که می‌خواهد خانه‌ای در روستا بسازد یا از معماری بومی برای طرح ساختمانش الهام بگیرد، حرف‌هایی دارد.

قصه‌ها و روایت‌ها به درک و پذیرفتن پیچیدگی‌های زندگی کمک می‌کنند. به ما یاد می‌دهند چطور دیگران را درک کنیم و برای زندگی‌شان جای بهتری را تصور کنیم. هرچه‌باشد معمارها هم به نوعی قصه‌گو هستند. خواه‌ناخواه با هر اثر معماری، قصه‌ها و روایت‌های جدیدی به‌دنیا می‌آیند. خانه‌ای که چند نفر ساکنش می‌شوند، چندتا رمان کوتاه و بلند را در خود جای می‌دهد و هر بار که کسی از یک کوچه می‌گذرد یا به کافه‌ای سر می‌زند، داستان کوتاه جدیدی متولد می‌شود. اگرچه هیچ معماری نمی‌تواند داستان زندگی کسی را در اثر خودش از پیش تعیین کند، اما می‌تواند چندتا داستان‌ احتمالی را از پیش تصور کند. از طرف دیگر همه‌ی ما هر روز مخاطب این قصه‌ها هستیم. وقتی لذت قصه‌خوانی و قصه‌گویی را بفهمیم، می‌شود امیدوار باشیم که روزی قصه‌های بهتری هم برای شهرها و خانه‌هایمان بنویسیم.


منبع: صفحه‌ی نهم

 

دست به دست کنید

2 Replies to “قصه‌‌هایی که شهرمان را زیبا می‌کنند”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *